esfandiyar2002
10-04-2007, 23:30
رستن از شر دیوانه ای که خود ساخته ایم
دیوید فینچر را در زیبا ترین تعریفی که دیده ام شاعر تصاویر خوانده اند..راستی او در رقصاندن دوربین و بازی با تصاویر آنقدر استاد است که شعرهای تلخ اش را به شیرینی به کام مخاطب بچشاند.تصاویر سحر آمیزی که از قالب دوربین فینچر بر می آیند تا اعماق مخاطب را می کاوند و بر لایه های درونی اندیشه اش تاثیر می نهند.مخاطب فینچر در جریان فیلم با کشمکش ها و فراز و نشیب های داستان درگیر می شود و در پایان گویا سطل آبی سرد بر او ریخته باشند با ضربه ای بخود می آید.در درونش چیزی می جویند و دیدگانش مناظر جدید می یابند.در ادامه فیلم بازی سومین فیلم فینچر می توان از فیلم چهارم وی یا همان باشگاه مشت زنی به عنوان اوج تکامل هنری و بصری این کارگردان نام برد.حال نوبت آن است که از این فیلم مورد علاقه ام که بارها به تماشای آن نشسته ام سخنی بمیان آورم...جای تاسف است زمانی که می بینم با بسته ای پر از آجیل و پفک و تخمه به استقبال فیلم هایی می رویم که در اثر تاثیر این تنقلات بر درک نکردن پیام یک فیلم بصری زیبا حاوی نماد ها و نشانه های بی شمار که هریک ساعت ها بحث کارشناسی را می طلبد در نهایت از اینکه وقت خود را بیهوده به اتلاف گذرانده ایم مایوس و ناخرسند می شویم..آری..ذهن من ایرانی عادت کرده که زندگی را همچون فیلم با دور تند و آنهم نه از برای لذت بردن بلکه از برای دوری از اضطراب خود ساخته بکار گیرد تا مگر لختی از شتاب استرس زای ذهنی خویش که با دست خود فراهم آورده است دوری جوید...
سینمای فینچر تصویر کردن زندگی انسان عصر مدرنیته است.او در فیلم هایش از دو جهت به این مسئله می پردازد:از یک سو با ساختن فضای تلخ و سیاهی که در فیلم هایش عمومیت دارند وضعیت کلی زندگی مدرن را تصویر می کند و از سوی دیگر در هریک از آنها با مطرح کردن زاویه ای از زندگی بشر امروز به کندکاو درباره آن می پردازد.فیلم هفتseven تصویر دنیای آکنده در گناه وتلاش برای خروشیدن در برابر آن و رستن است.بازی game روایت غرق شدن انسان در لایه های نظام سرمایه داری و تلاش برای نجات یافتن از آن و جنگیدن برای بقاست.و باشگاه مبارزه fight club برکشیدن نقاب از چهره پنهان زندگی مدرن و مواجه کردن مخاطب با حقیقت دنیای در بند تکنولوژی..
جک(ادوارد نورتون) نماد انسان است.از مظاهر تکنولوژی به اندازه کافی در خانه اش گرد آورده و به ظاهر و در نگاه اول باید در زندگی خوشبخت باشد..اما هنگامی که از درون خود می گوید و تو را با زوایای نهفته اش آشنا کند می بینی که از کوچک ترین آرامشی برخوردار نیست..در سی سالگی هنوز ازدواج نکرده و امیدی نیز به آن ندارد..از تنهایی رنج می برد و زندگی فعلی اش کوچکترین مرهمی بر آشفتگی روحی وی نیست..برای مدت کوتاهی خود را به گریستن به همراه بیماران سرطانی سرگرم می کند اما وقتی با حقیقت بزرگی مواجه می شود که هنوز نتوانسته برای هستی اش یک پشتوانه حقیقی بیابد بازهم همان وضعیت آشفته باز می گردد.این همان انسان عصر جدید است..با خلا عظیم فقدان عشق حقیقی..فقدان خدا(به عبارتی)و تکنولوژی که قرار بود برای وی زندگی آسوده و بی دغدغه ای را فراهم کند نتیجه معکوس داده و نه تنها کوچکترین التیامی بر دردهای او نیست چه بسا سرمنشا آنها نیز باشد..او چنان در محیط سرشار از مرنیته غرق شده که مجالی برای اندیشیدنش باقی نمانده و هرچه پیش تر می رود بیشتر غرق می شود..فینچر در همان دقایق آغاززین فیلم در یک نمای استادانه با اشاره ای این مسئله را پیش می کشد...دوربین در فضایی که با مارکهای مهم تجاری امروز احاطه شده معلق است و با حرکتی شاعرانه کم کم خود را از آن فضا بر می کشد و آن را از بیرون تصویر می کند.محیطی که چند ثانیه پیش در آن غرق بودیم..سطل زباله ای آکنده از زباله محصولات کوکاکولا IBM و...است...فینچر در این نما صراحتا موضع گیری کرده و دنیای احاطه شده اش با مصرف و تبلیغات را یک سطل زباله مجلل می داند.اما بسنده کردن به این نما کافی نیست و او باید فضایی بسازد و مخاطب را با حقیقت دنیای مدرن چهره به چهره کند تا او خود به این مسئله ایمان آورد.نقش "تایر"در فیلم همین است...
حرف "باشگاه مبارزه"در شخصیت"تایلر"یا"براد پیت"خلاصه می شود.او نماد مدرنیته و نمایانگر چهره دوگانه آن است.تایلر بهترین نوع صابون را می سازد و می فروشد اما از چربی هایی که در مراکز دفع چربی های زائد از بدن انسانها دفع شده است..ممکن است با ظاهری آراسته در یک رستوران کار کند اما خدا می داند که چه چیزی به خورد مشتری می دهد..ممکن است در ظاهر خدمت کند و مفید باشد اما در نهایت تنها زیان است..علاوه بر اینها رویای "پراژکت می هم"را نیز در سر می پروراند.در این برنامه همه ساختمان های مراکز اعتباری(که خالی از سکنه اند)در یک زمان منفجر می شوند.اعتبارها صفر می شوند و همه چیز بر باد می رود.تایلر خود می خواهد به این زندگی مدرن خاتمه دهد..البته پایان یافتن این زندگی در نگاه اول با پایان یافتن زندگی بشر هم زمان می نماید.تصور کنید که همه اطلاعات اعتبارها نابود شوند..همه زندگی در پی آن مختل خواهد شد..فینچر در این نگاه می کوشد که جک و مخاطب را بهم نزدیک کند.پس از ظاهر آراسته ای که در آشنایی اولیه از او دیده ایم حالا وقت آن است که پرده ها کنار زده شوند تا با حقیقت او بیشتر آشنا شویم.تعریف ها و پیش فرض های جک در دومین ملاقات او با تایلر دیگرگون می شود.جک به زندگی نابود شده اش می اندیشد و بر اینکه تنها کمی با کامل شدن فاصله داشته افسوس می خورد.تایلر نارسائییها و تاثیرات منفی بعضی از دستاوردهای زندگی مدرن را یادآوری می کند و به جک می گوید که "اگر کامل شدن آن است..پس کامل شدن را فراموش کند".تایلر در واقع می کوشد بتدریج زمینه پذیرش "پراژکت می هم"را در جک ایجاد کند.با عوض شدن تعریفها حال وارد زندگی تایلر می شویم.خانه بزرگ نیمه ویرانی که نماد دنیای امروز و وضعیت زمین در قرن بیست ویکم است..هیچ چیز درست کار نمی کند.روشن کردن یک لامپ به معنای آن است که لامپ دیگری در خانه خاموش می گردد.خانه ای که در ورودی اش هیچ قفلی برای حفاظت از آن ندارد.خانه ای که حتی امروز نشانه ای از گذشته پرشکوه و مجلل داراست.پس از گذشت یک ماه جک از اینکه دلش برای تلویزیون و دیگر وسایل زندگی سابقش تنگ شده اظهار شگفتی می کند.اما مگر ممکن است که چنین کسی بیکباره همه چیز را بکناری نهد و فراموش کند؟!مسئله این است که زندگی در این خانه همان زندگی در آپارتمان مجلل اوست..زندگی ای که پیش از این با آن خو گرفته است..البته بدون حجاب ها و نقابهای ظاهر فریب.جک هنوز این را نفهمیده است.
تایلر می گوید چیزهایی که از آن تو هستند به مالکیت تو خاتمه می دهند..تنها آنگاه که همه چیز را از دست بدهی آزادی که هر کاری بکنی..باشگاه مبارزه آزادی است..
باشگاه مبارزه تشکیل می شود..دو قانون نخست از هشت قانون این کلوب این است که "نباید درباره آن سخن گفته شود"باشگاه مشت زنی زیرزمینی ای است که در آن انسانها خیلی دوستانه یکدیگر را تا حد مرگ کتک می زنند.از یک زاویه پرده برداشتن از روابط انسانها در جوامع غربی در تفکر غربی که اندیشه زیر بنایی مدرنیسم است..روابط انسانها بر اساس سود شخصی شکل می گیرد و هرکس به دنبال منفعت خود است..روابط مبتنی بر سود جویی ممکن است که در ظاهر آراسته و مودبانه باشند و بر چهره ها بلخند هایی مصنوعی بنشانند..اما در پس این نقاب دندانهایی که از فرط نفرت برهم سابیده می شوند و مشتهایی که برای کوبیده شدن بر دهان دیگران آماده اند نهفته است.از سوی دیگر تلاش برای زنده ماندن در آشفتگی گریزناپذیری است که شرایط درگیر شدن با آن را ایجاب می کند.جنگیدن برای بقا.جک باشگاه مبارزه را دلیلی برای کوتاه نگاهداشتن موها و رسیدگی به ناخن ها و دندانها معرفی می کند..کمی فراتر از آن سخن از قوانینی است که زندگی مدرن برای ادامه حیات بشر تعیین کرده است.جالب این که باشگاه مبارزه خود آنچه را که ایجاد کرده عملا نفی می کند..دندانهایی که باید به آنها رسیدگی شود در باشگاه خرد می شوند...
تایلر در باشگاه خود تنها یک هدف را پی می گیرد...تهی کردن انسانها.او در این باشگاه می خواهد انسان هایی تربیت کند که از هر قیدی رسته اند.انسانهایی دارای نسب و شغل و لباس مناسب که بدون کفش و پیراهن یکدیگر را تا حد مرگ بزنند و فردا با چشم هایی کبود و دندانهایی خرد شده به جامعه بازگردند..تایلر در ورای قانون های محکمی که وضع می کند انسان را به تهی و گسیخته شدن سوق می دهد و برای هدف نهایی خود انسانهایی می خواهد که از هر هویتی تهی شده باشند..حتی از عقل و شعور نیز..تا بتوانند هرکاری بکنند..قوانین "پراژکت می هم"این مسئله را روشن تر می کند.
"پراژکت می هم"دو هدف را پی می گیرد:نابودی انسان و نابودی مدرنیته.فینچر باز در یک اشاره گذرا در سکانسی که تایلر اتومبیل حامل خود و جک و چند تن از نیروهای پروژه را با سرعتی دیوانه وار به خطر می اندازد و منجر به تصادف می شود نیز این مسئله را طرح می کند.تایلر برای"پراژکت می هم"نیز قوانینی وضع می کند..دو قانون از مهمترین آنها این است:"کسی حق سوال کردن ندارد"و "افراد پرژه نام ندارند".کارگردان در این مرحله صراحتا آدمهای تهی و بی هویتی تصویر می کند که حتی نمی دانند که خدمتشان چه هدفی را پی می گیرد..همه پشتوانه کار این است:"ما به تایلر اعتماد کردیم".جک پس از اطلاع از نقشه تایلر می خواهد که در رودرروی وی بایستد.اما راهی از پیش نمی برد و از سو دیگر همه نیز خود او را طراح این برنامه ویرانگر و به عبارت دیگر تایلر می دانند.اینگونه او می فهمد که تایلر وجودی خارج از او ندارد بلکه نیمه دوم و یا نیمه خود ساخته شخصیت اوست.قدرت و احاطه تایلر نیز بیش از این حرفهاست.انسان در برابر موجود خود ساخته قدرتمندی که اکنون قصد نابود کردن همه چیز را کرده است چه می تواند بکند؟موجود دیوانه ای که درست اگر بنگری وجود مستقلی از بشر ندارد..او خود تکنولوژی را ایجاد کرده و رشد داده و حتی امروز نیز که بروشنی می بیند که همه هستی را بسوی نابودی می برد آن را پیش می برد.کاری از دست او ساخته نیست یا هنوز تصمیم بر انجام کاری نگرفته است؟!
فینچر برای باشگاه مبارزه پایانی ترتیب می دهد که علیرغم ظاهر تلخ آن بسیار روشن و امیدوار کننده است..سکانس پایانی در یکی از ساختمانهای مورد هدف "پراژکت می هم"می گذرد.یک خودروی حامل مواد منفجره در پارکینگ ساختمان است و تا چند دقیقه دیگر همزمان با هدف های دیگر منفجر خواهد شد.تایلر اسلحه ای در دست دارد.جک آخرین تلاش هایش را می کند که بگونه ای تایلر را متعاقد نماید که علیرغم اینکه خود او را ساخته است دیگر نیازی به او ندارد و جلوی اتفاق چند دقیقه بعد را بگیرد.اما تایلر گوشی برای شنیدن این حرفها ندارد.جک اسلحه تایلر را تصور می کند:"اگر در دست تایلر است در دست جک هم می تواند باشد".اسلحه در دستان جک قرار می گرد.جک مقابل تایلر و با چشمان کاملا باز خود را هدف می گیرد و تایلر نابود می شود.در این سکانس به دنبال روابط علت و معلولی آنچه می بینید نباشید..فینچر شاعر تصاویر است و این همان شاه بیتی است که جز با برقرار کردن یک ارتباط درونی با آن دریافت نمی شود.جک در این میان به یک پشتوانه معنوی هم دست می یابد و حضور آن گویا آنگه که همه ساختمان های دیگر یکی پس از دیگری فرو می ریزند مکان انها را ایمن می کند."با چشمان باز از خود و تمام آنچه زندگی بشر را به وضعیت امروز کشانده است گذشتن تنها راه نجات است".
دیوید فینچر را در زیبا ترین تعریفی که دیده ام شاعر تصاویر خوانده اند..راستی او در رقصاندن دوربین و بازی با تصاویر آنقدر استاد است که شعرهای تلخ اش را به شیرینی به کام مخاطب بچشاند.تصاویر سحر آمیزی که از قالب دوربین فینچر بر می آیند تا اعماق مخاطب را می کاوند و بر لایه های درونی اندیشه اش تاثیر می نهند.مخاطب فینچر در جریان فیلم با کشمکش ها و فراز و نشیب های داستان درگیر می شود و در پایان گویا سطل آبی سرد بر او ریخته باشند با ضربه ای بخود می آید.در درونش چیزی می جویند و دیدگانش مناظر جدید می یابند.در ادامه فیلم بازی سومین فیلم فینچر می توان از فیلم چهارم وی یا همان باشگاه مشت زنی به عنوان اوج تکامل هنری و بصری این کارگردان نام برد.حال نوبت آن است که از این فیلم مورد علاقه ام که بارها به تماشای آن نشسته ام سخنی بمیان آورم...جای تاسف است زمانی که می بینم با بسته ای پر از آجیل و پفک و تخمه به استقبال فیلم هایی می رویم که در اثر تاثیر این تنقلات بر درک نکردن پیام یک فیلم بصری زیبا حاوی نماد ها و نشانه های بی شمار که هریک ساعت ها بحث کارشناسی را می طلبد در نهایت از اینکه وقت خود را بیهوده به اتلاف گذرانده ایم مایوس و ناخرسند می شویم..آری..ذهن من ایرانی عادت کرده که زندگی را همچون فیلم با دور تند و آنهم نه از برای لذت بردن بلکه از برای دوری از اضطراب خود ساخته بکار گیرد تا مگر لختی از شتاب استرس زای ذهنی خویش که با دست خود فراهم آورده است دوری جوید...
سینمای فینچر تصویر کردن زندگی انسان عصر مدرنیته است.او در فیلم هایش از دو جهت به این مسئله می پردازد:از یک سو با ساختن فضای تلخ و سیاهی که در فیلم هایش عمومیت دارند وضعیت کلی زندگی مدرن را تصویر می کند و از سوی دیگر در هریک از آنها با مطرح کردن زاویه ای از زندگی بشر امروز به کندکاو درباره آن می پردازد.فیلم هفتseven تصویر دنیای آکنده در گناه وتلاش برای خروشیدن در برابر آن و رستن است.بازی game روایت غرق شدن انسان در لایه های نظام سرمایه داری و تلاش برای نجات یافتن از آن و جنگیدن برای بقاست.و باشگاه مبارزه fight club برکشیدن نقاب از چهره پنهان زندگی مدرن و مواجه کردن مخاطب با حقیقت دنیای در بند تکنولوژی..
جک(ادوارد نورتون) نماد انسان است.از مظاهر تکنولوژی به اندازه کافی در خانه اش گرد آورده و به ظاهر و در نگاه اول باید در زندگی خوشبخت باشد..اما هنگامی که از درون خود می گوید و تو را با زوایای نهفته اش آشنا کند می بینی که از کوچک ترین آرامشی برخوردار نیست..در سی سالگی هنوز ازدواج نکرده و امیدی نیز به آن ندارد..از تنهایی رنج می برد و زندگی فعلی اش کوچکترین مرهمی بر آشفتگی روحی وی نیست..برای مدت کوتاهی خود را به گریستن به همراه بیماران سرطانی سرگرم می کند اما وقتی با حقیقت بزرگی مواجه می شود که هنوز نتوانسته برای هستی اش یک پشتوانه حقیقی بیابد بازهم همان وضعیت آشفته باز می گردد.این همان انسان عصر جدید است..با خلا عظیم فقدان عشق حقیقی..فقدان خدا(به عبارتی)و تکنولوژی که قرار بود برای وی زندگی آسوده و بی دغدغه ای را فراهم کند نتیجه معکوس داده و نه تنها کوچکترین التیامی بر دردهای او نیست چه بسا سرمنشا آنها نیز باشد..او چنان در محیط سرشار از مرنیته غرق شده که مجالی برای اندیشیدنش باقی نمانده و هرچه پیش تر می رود بیشتر غرق می شود..فینچر در همان دقایق آغاززین فیلم در یک نمای استادانه با اشاره ای این مسئله را پیش می کشد...دوربین در فضایی که با مارکهای مهم تجاری امروز احاطه شده معلق است و با حرکتی شاعرانه کم کم خود را از آن فضا بر می کشد و آن را از بیرون تصویر می کند.محیطی که چند ثانیه پیش در آن غرق بودیم..سطل زباله ای آکنده از زباله محصولات کوکاکولا IBM و...است...فینچر در این نما صراحتا موضع گیری کرده و دنیای احاطه شده اش با مصرف و تبلیغات را یک سطل زباله مجلل می داند.اما بسنده کردن به این نما کافی نیست و او باید فضایی بسازد و مخاطب را با حقیقت دنیای مدرن چهره به چهره کند تا او خود به این مسئله ایمان آورد.نقش "تایر"در فیلم همین است...
حرف "باشگاه مبارزه"در شخصیت"تایلر"یا"براد پیت"خلاصه می شود.او نماد مدرنیته و نمایانگر چهره دوگانه آن است.تایلر بهترین نوع صابون را می سازد و می فروشد اما از چربی هایی که در مراکز دفع چربی های زائد از بدن انسانها دفع شده است..ممکن است با ظاهری آراسته در یک رستوران کار کند اما خدا می داند که چه چیزی به خورد مشتری می دهد..ممکن است در ظاهر خدمت کند و مفید باشد اما در نهایت تنها زیان است..علاوه بر اینها رویای "پراژکت می هم"را نیز در سر می پروراند.در این برنامه همه ساختمان های مراکز اعتباری(که خالی از سکنه اند)در یک زمان منفجر می شوند.اعتبارها صفر می شوند و همه چیز بر باد می رود.تایلر خود می خواهد به این زندگی مدرن خاتمه دهد..البته پایان یافتن این زندگی در نگاه اول با پایان یافتن زندگی بشر هم زمان می نماید.تصور کنید که همه اطلاعات اعتبارها نابود شوند..همه زندگی در پی آن مختل خواهد شد..فینچر در این نگاه می کوشد که جک و مخاطب را بهم نزدیک کند.پس از ظاهر آراسته ای که در آشنایی اولیه از او دیده ایم حالا وقت آن است که پرده ها کنار زده شوند تا با حقیقت او بیشتر آشنا شویم.تعریف ها و پیش فرض های جک در دومین ملاقات او با تایلر دیگرگون می شود.جک به زندگی نابود شده اش می اندیشد و بر اینکه تنها کمی با کامل شدن فاصله داشته افسوس می خورد.تایلر نارسائییها و تاثیرات منفی بعضی از دستاوردهای زندگی مدرن را یادآوری می کند و به جک می گوید که "اگر کامل شدن آن است..پس کامل شدن را فراموش کند".تایلر در واقع می کوشد بتدریج زمینه پذیرش "پراژکت می هم"را در جک ایجاد کند.با عوض شدن تعریفها حال وارد زندگی تایلر می شویم.خانه بزرگ نیمه ویرانی که نماد دنیای امروز و وضعیت زمین در قرن بیست ویکم است..هیچ چیز درست کار نمی کند.روشن کردن یک لامپ به معنای آن است که لامپ دیگری در خانه خاموش می گردد.خانه ای که در ورودی اش هیچ قفلی برای حفاظت از آن ندارد.خانه ای که حتی امروز نشانه ای از گذشته پرشکوه و مجلل داراست.پس از گذشت یک ماه جک از اینکه دلش برای تلویزیون و دیگر وسایل زندگی سابقش تنگ شده اظهار شگفتی می کند.اما مگر ممکن است که چنین کسی بیکباره همه چیز را بکناری نهد و فراموش کند؟!مسئله این است که زندگی در این خانه همان زندگی در آپارتمان مجلل اوست..زندگی ای که پیش از این با آن خو گرفته است..البته بدون حجاب ها و نقابهای ظاهر فریب.جک هنوز این را نفهمیده است.
تایلر می گوید چیزهایی که از آن تو هستند به مالکیت تو خاتمه می دهند..تنها آنگاه که همه چیز را از دست بدهی آزادی که هر کاری بکنی..باشگاه مبارزه آزادی است..
باشگاه مبارزه تشکیل می شود..دو قانون نخست از هشت قانون این کلوب این است که "نباید درباره آن سخن گفته شود"باشگاه مشت زنی زیرزمینی ای است که در آن انسانها خیلی دوستانه یکدیگر را تا حد مرگ کتک می زنند.از یک زاویه پرده برداشتن از روابط انسانها در جوامع غربی در تفکر غربی که اندیشه زیر بنایی مدرنیسم است..روابط انسانها بر اساس سود شخصی شکل می گیرد و هرکس به دنبال منفعت خود است..روابط مبتنی بر سود جویی ممکن است که در ظاهر آراسته و مودبانه باشند و بر چهره ها بلخند هایی مصنوعی بنشانند..اما در پس این نقاب دندانهایی که از فرط نفرت برهم سابیده می شوند و مشتهایی که برای کوبیده شدن بر دهان دیگران آماده اند نهفته است.از سوی دیگر تلاش برای زنده ماندن در آشفتگی گریزناپذیری است که شرایط درگیر شدن با آن را ایجاب می کند.جنگیدن برای بقا.جک باشگاه مبارزه را دلیلی برای کوتاه نگاهداشتن موها و رسیدگی به ناخن ها و دندانها معرفی می کند..کمی فراتر از آن سخن از قوانینی است که زندگی مدرن برای ادامه حیات بشر تعیین کرده است.جالب این که باشگاه مبارزه خود آنچه را که ایجاد کرده عملا نفی می کند..دندانهایی که باید به آنها رسیدگی شود در باشگاه خرد می شوند...
تایلر در باشگاه خود تنها یک هدف را پی می گیرد...تهی کردن انسانها.او در این باشگاه می خواهد انسان هایی تربیت کند که از هر قیدی رسته اند.انسانهایی دارای نسب و شغل و لباس مناسب که بدون کفش و پیراهن یکدیگر را تا حد مرگ بزنند و فردا با چشم هایی کبود و دندانهایی خرد شده به جامعه بازگردند..تایلر در ورای قانون های محکمی که وضع می کند انسان را به تهی و گسیخته شدن سوق می دهد و برای هدف نهایی خود انسانهایی می خواهد که از هر هویتی تهی شده باشند..حتی از عقل و شعور نیز..تا بتوانند هرکاری بکنند..قوانین "پراژکت می هم"این مسئله را روشن تر می کند.
"پراژکت می هم"دو هدف را پی می گیرد:نابودی انسان و نابودی مدرنیته.فینچر باز در یک اشاره گذرا در سکانسی که تایلر اتومبیل حامل خود و جک و چند تن از نیروهای پروژه را با سرعتی دیوانه وار به خطر می اندازد و منجر به تصادف می شود نیز این مسئله را طرح می کند.تایلر برای"پراژکت می هم"نیز قوانینی وضع می کند..دو قانون از مهمترین آنها این است:"کسی حق سوال کردن ندارد"و "افراد پرژه نام ندارند".کارگردان در این مرحله صراحتا آدمهای تهی و بی هویتی تصویر می کند که حتی نمی دانند که خدمتشان چه هدفی را پی می گیرد..همه پشتوانه کار این است:"ما به تایلر اعتماد کردیم".جک پس از اطلاع از نقشه تایلر می خواهد که در رودرروی وی بایستد.اما راهی از پیش نمی برد و از سو دیگر همه نیز خود او را طراح این برنامه ویرانگر و به عبارت دیگر تایلر می دانند.اینگونه او می فهمد که تایلر وجودی خارج از او ندارد بلکه نیمه دوم و یا نیمه خود ساخته شخصیت اوست.قدرت و احاطه تایلر نیز بیش از این حرفهاست.انسان در برابر موجود خود ساخته قدرتمندی که اکنون قصد نابود کردن همه چیز را کرده است چه می تواند بکند؟موجود دیوانه ای که درست اگر بنگری وجود مستقلی از بشر ندارد..او خود تکنولوژی را ایجاد کرده و رشد داده و حتی امروز نیز که بروشنی می بیند که همه هستی را بسوی نابودی می برد آن را پیش می برد.کاری از دست او ساخته نیست یا هنوز تصمیم بر انجام کاری نگرفته است؟!
فینچر برای باشگاه مبارزه پایانی ترتیب می دهد که علیرغم ظاهر تلخ آن بسیار روشن و امیدوار کننده است..سکانس پایانی در یکی از ساختمانهای مورد هدف "پراژکت می هم"می گذرد.یک خودروی حامل مواد منفجره در پارکینگ ساختمان است و تا چند دقیقه دیگر همزمان با هدف های دیگر منفجر خواهد شد.تایلر اسلحه ای در دست دارد.جک آخرین تلاش هایش را می کند که بگونه ای تایلر را متعاقد نماید که علیرغم اینکه خود او را ساخته است دیگر نیازی به او ندارد و جلوی اتفاق چند دقیقه بعد را بگیرد.اما تایلر گوشی برای شنیدن این حرفها ندارد.جک اسلحه تایلر را تصور می کند:"اگر در دست تایلر است در دست جک هم می تواند باشد".اسلحه در دستان جک قرار می گرد.جک مقابل تایلر و با چشمان کاملا باز خود را هدف می گیرد و تایلر نابود می شود.در این سکانس به دنبال روابط علت و معلولی آنچه می بینید نباشید..فینچر شاعر تصاویر است و این همان شاه بیتی است که جز با برقرار کردن یک ارتباط درونی با آن دریافت نمی شود.جک در این میان به یک پشتوانه معنوی هم دست می یابد و حضور آن گویا آنگه که همه ساختمان های دیگر یکی پس از دیگری فرو می ریزند مکان انها را ایمن می کند."با چشمان باز از خود و تمام آنچه زندگی بشر را به وضعیت امروز کشانده است گذشتن تنها راه نجات است".